تبليغاتX
روزنوشته ها - آخرین کلام

از دست های گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش

 

سخن ها می توانم گفت

 

غم نان اگر بگذارد

 

نغمه در نغمه در افکنده

ای مسیح ماد ای خورشید!

از مهربانی بی دریغ جانت

 

با چنگ تمام ی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد

 

غم نان اگر بگذارد

 

رنگها در رنگ ها دویده

از رنگین کمان بهاری تو

که سرا پرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است

 

نقش ها می توانم زد

 

 غم نان اگر بگذارد

 

 چشمه سرای در دل و

                 آبشاری در کف

آفتاب ی در نگاه و

                 فرشتهای در پیرهن

 از انسانی که توئی

 

قصه ها می توانم کرد

 

غم نان اگر بگذارد

 

                                         احمد شاملو

خداحافظ.همین حالا خداحافظ.تا ملاقاتی نو ور محلی دیگر

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:50 توسط علیرضا |